مضاعف

ديگه رسما حوصله مان سر رفته.
مائي که به خاطر فشارهاي کاري و تنگي زمان پروژه ها زماني از خروس خان تا بوق سگ مجبور به حضور در دفتر بوديم و جز براي خواب ، اجبارا به خانه نمي رفتيم ، حالا رسما و عملا بيکاريم.
بيست و پنج در صد از مهندسان و نقشه کشان "رليز" شده اند ( خودماني اش ميشود اخراج) و مائي که هر کداممان در آن واحد سه يا چهار پروژه را هندل ميکرديم حالا داريم با تخمهايمان بازي بازي ميکنيم که آيا فلان پروژه مملکت نصيب کدامين شرکت مهندسي ميشود تا مهندسين شرکتهاي رقيب بروند مسافرکشي و صبط دزدي. با اين روند تورمي مملکت که مد نظر ننه جون مهدي خان کروبي هم هست دريافتي ماهانه ما تقريبا نصف شده و تازه باز هم خدا را شاکريم که اخراج نشده ايم !

پي آمد اخراج همکاران مازاد بودن سخت افزارها نسبت به آدمهاست و نتيجتا اضافه شدن يک مونيتور ديگر روي ميز بنده که با يکي فيس بوکم را چک کنم و با ديگري وبلاگم را. حسن ديگر اخراجشان اين است که جاي پارک وافر است و نيازي نيست به دوبله پارک کردن.

اما پي آمد فلسفي اين بيکاري اين است که ذهن آدم ميرود جاهايي که نبايد برود. مثلا ياد بيحکمتي اين خداوند چلمنگ مي افتد که پيش بيني نکرده بود که بايد براي همچين سالي به جاي دو تا تخم چهار تا خلق کند.

اين ويزاي ما کي مي آيد برويم دنيا را بترکانيم؟

گربه هه

اصلا به ما چه که گربه ها ميل دارند کارهاي بي ناموسي کنند و بچه پس بياندازند و بعد هم ولشان کنند.
داستان از آنجايي شروع شد که همچين اتفاقي افتاد و يکي از خانمهاي همکار خبرش را هم اعلام کرد که سه تا بچه گربه سر راهي در پارکينگ خانه شان ويلان اند و ونگ ميزنند.
قرار شد تا فردا اگر نمردند من يکي شان را مراقبت کنم.
فرداش آمده ميگويد که آن دو تاي ديگرشان نبوده اند - احتمالا ننه شان آمده برده شان - و همين يکي را که مانده بايد ببري تا نميرد. ميگويم "به من چه ؟ خودت ببر" که ميگويد "ميخواستي بيخود حرف نزني" و تنها بچه گربه را با شوخي و خنده ميبندد به ريش ما و خودش ميرود پي کارش. لازم به ذکر که يک گربه ديگر هم چند وقت پيش به رغم مخالفت عيال به فرزندي پذيرفتيم که هم اکنون دارد در خانه سروري ميکند.
گربه اي را که رمق ندارد و در گند و گوهش غرق است و حتي نا ندارد ميو کند بالاجبار مي برم خانه تا نميرد.
صبح برش ميگردانم شرکت و ميگذارمش در ماشين و ساعت ده به آن همکار محترمه ميگويم که گربه هه تو ماشين است برود شيرش بدهد که چند نفري داد و بيداد ميکنند و کولي بازي در مي آورند که "چرا گذاشته ايش تو ماشين؟ ميميره. سگ هم تو ماشين ميميره حالا تو گربه را گذاشته اي تو ماشين؟ آدم يا نبايد مسئوليت قبول کند يا بايد تا آخرش برود !!" من هم که عصباني شده ام صدايم را بلند ميکنم که " به درک ! خوب بميرد!"
ميروند گربه هه را ميآورند و با سرنگ شير ميچپانند تو دهانش و گربه هه در ساعت يک بعد از ظهر رسما ميميرد.
حالا من را به چشم قاتل گربه نگاه ميکنند.
بنده هم رسما حسم اين است که کون لق گربه هه و بقيه شان. مرد که مرد. به تخمم که مرد. ميخواستند خودشان ببرند و گند و گوهش را بشورند و کار و زندگيشان را وقفش کنند.
شما هم اگر ميخواهيد من را محکوم کنيد اول برويد يک گربه مردني اسهال را با پنبه پاک کنيد ببينيد چه حسي دارد بعد بنده در خدمتتان هستم.

زلفعلي

هفت فروردين 89

پري جان ! حکايت کچله است که اسمش را گذاشته بود زلفعلي.
تو اين وانفساي به گا رفتن اقتصاد مملکت که همگي داريم با تخمهايمان بازي بازي ميکنيم آقا دستور همت و کار مضاعف داده.

توقيف اعتماد و ايران دخت

در مورد توقيف ايران دخت من مسئوليتش را در بست قبول ميکنم . عطف به اين و اين. اما توقيف اعتماد اصلا به من ربطي ندارد ها.

تفهيم اتهام

بيست و دوم بهمن ماه 88

اسپري فلفل خورده ، زيپ کاپشن دريده شده و در محاصره پاسداران ولايت و در حال گوگيجه که حالا چه خاکي به سرمان کنيم ، شخصي انگشت سبابه اش را به سمت صورت ما نشانه ميروند و عليه ما شهادت ميدهد که : من اين را ميشناسم ، اين از زمان قاجاريه مزدور انگليسي هاست !!!!!!

اين سينه هاي مرمري

20 بهمن ماه 88



(به دليل کاهش سرعت اينترنت ناشي از برخورد لنگر کشتي به فيبر نوري عکسهاي اين مطلب در فرصتهاي بعدي آپ خواهد شد.)



پري جانم:
عرض شود که در السنه ماضيه که ما در عنفوان شباب بوديم که اينترنت نبود! فوقش يک کاغذ اخباري بود که ميرزا صالح خان شيرازي ماهي يکبار به امر دربار ميچسباندش بيخ ديوار. مثل حالا نبود که هر ننه قمري و گروهبان قندلي براي خودش وبلاگ بزند و تاربنماياند و في اليوم ده بار آپش کند و اسلام و مسلمين را بيندازد به ورطه خطر.

القصه بعد از کاغذ اخبار ما به يک دفعه عيون گشوديم و ديديم که اي دل غافل ! دوم خرداد شده و بهار مطبوعات شده و ژورناليسم سياسي غوغا ميکند و رهبري ميلرزد. در آن ايام نميدانم چه حکايتي بود که ما هرچي ميخوانديم درش تخته ميشد! کار به جايي رسيد که ما محض خاطر جماعت ميزا بنويسان و روزينامه نگاران گفتيم يک چند صباحي عينک را غلاف کنيم و بيخيال جرايد شويم باشد که آنان را از نان خوردن نيندازيم.

ايام گذشت و 22 خرداد شد. گويا مملکت کمي تا قسمتي به لرزه در آمده بود و ما بيخبر بوديم ! گفتيم برويم چندتا جريده ابتياع کنيم ببينيم دنيا دست کيست که ديديم اوهوووووو!!!! چقدر مهناز افشار !! اوهووووو!! چقدر ليلا بلوکات !!!!! چقدر استفاده ابزاري از زن!!!! دهه اين خانومه کيه کون لختشوگذاشته رو تهران و حرکات موزون ميکنه ! به به ! به به! من چقدر خوشبختم همه چيز آرومه !!!! هيچ خبري هم از ژورناليسم سياسي نيست.






گفتيم حالا که اينجوري است ما همان برويم وبلاگ بخوانيم . کليک اول را که زديم ديديم اينه:






کليک دوم را که زديم ديديم اينه:



کليک سوم را که زديم ديديم فيلتره.



وبلاگ چهار م را که کليک نموديم صاحابش اوين بود!



اي بابا ! اين چه نحسي است که ما داريم؟ برويم کشکمان را بسابيم و وبلاگ خواني را بگذاريم کنار ! باز ما هرچه خوانديم تخته شد؟



انشاالله در رجوع مجددمان ، وبلاگها سرشار باشند از مهناز و ليلا و جنيفر و لاغير و دل رهبري شاد شود.



آدم ياد آن شعار معروف مي افتد که :



اين سينه هاي مرمري هديه به بيت رهبري

به روحش صلوات

پری جان!

ما که پیر شدیم و خرفت اما از تو که جوانی میپرسم این غیر منطقی است که من به خاطر داونلود نشدن یک فایل شش مگی به روح این سید علی هی صلوات میفرستم؟